تبليغاتX
هر چیز در مورد عشق

هر چیز در مورد عشق

ادم خیلی حقیره           بازیچه ی تقدیره

پل بین دو مرگه         مرگی که ناگریزه

 

حتی خود تولد             اغاز راه مرگه

حدیث عمر ادم            حدیث باد و برگه

 

 

وقتی من ’مردم دستهایم  را از تابوت بیرون بیاورید تا همه بدانند  که چیزی با خود نبرده ام .چشمهایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم براه بوده ام . دهانم را باز بگذارید تا همه بدانند که همیشه در حال فریاد بودم و پارچه ی کفنم را از رنگ سیاه رنگین کنید تا همگان  بدانند جزﺀ رنگ سیاه رنگ دیگری ندیده ام . وقتی من ’مردم سنگی ز یخ برسرمزارم بگذاید تا همگام  طلوع خورشید کم کم اب شود زیرا کسی نیست که برایم اشک بریزد....اه..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:25  توسط هاله  | 

 

 

اگه یکی رو دیدی وقتی داری رد می شی برمی گرده ونگات میکنه, بدون براش مهمی.

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می افتی زمین بر می گرده با عجله میاد به سمتت ,بدون براش عزیزی .

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده, نگاهت میکنه بدون براش قشنگی.

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی میاد باهات اشک میریزه بدون دوستت داره .

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی حرف می زنی ترکت می کنه بدون دوستت داره .

اگه تاریخ بودم زمان وفاداری تورا به تمام عالمیان می فهماندم . اگه جغرافیا بودم مکان مهرتو را معلوم میکردم . اگر شیمی بودم فقط با نام زیبای تو ترکیب می نوشتم. اگر دستور زبان فارسی بودم نام زیبای تو را صرف می کردم . اگر زیست بودم قلب خود را می شکافتم تا به تو بفهمانم که دوستت دارم . 

     

اگه حتی بین ما فاصله نفس     " نفس من بگیر"         اگه واسه هم نفس شدن مرگه من بسه      " نفس منو بگیر"    

 <<سهیلا>>

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:21  توسط هاله  | 

صد هزار لعنت و نفرین به دلم
که به گمراهی و پوچی نگرد

که به آن سوی نیندیشد و فکرش نبود

دیده را رنگ سیاهی ببرد

مرگ بر هر چه دل و دل دادن

که به من عاقبت نفرین داد

شاید اکنون که دعایی نبود

تا دلم یک نفسی گردد شاد

مرگ را تجربه کن ای عاقل

زندگی رنج فراوان دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:40  توسط هاله  | 

وقتي خدا بهت مي گه باشه يعني اون چيزي رو که مي خواي بهت مي ده . وقتي خدا بهت مي گه صبر کن يعني يه چيزي بهتر بهت مي ده . وقتي خدا بهت مي گه نه يعني بهترين چيز رو داره برات اماده مي کنه........

(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ______
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***                                    ***____
__***___________________***____
___***_________________***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***______________

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:39  توسط هاله  | 

دلتنگ بهار بودم دلتنگ لحظه ای پاکی و سپيدی و تو به من ارزانی داشتی جريان دل انگيز دل سپردن و رهايی ............ معبود من تو را شاکرم که در ميان رحمت بی پايانت آرامش را دوباره به آغوش می کشم .......... گر چه از آدمها دل شکسته ام گرچه دلتنگ لحظه ای آفتاب مستانه ام اما تو با من باش که بی تو هيچم هيچ ........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:8  توسط هاله  | 

کِي واژه ها را رنگ کرديم؟
آه... رنگها را نيز رنگ کرديم

سرخ جامگان عاشق سپيد پوش شدند
معني باران
عشق را نميدانند
زمزمهء آرش را در کتاب مي ستايند
باران
عشق فقط سمبل بود
سمبل از رنگ کردن واژه ها
عطر يک زن
عطر يک مرد
که در هم آميخته شدند
ساده تر از فلسفه بود
سخت تر از فهميدن

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 13:5  توسط هاله  | 

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم

با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را
در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را
شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را
خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را
با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را
عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را

از شهر های خاطره می آيی
از باغ های عشق
زيبايی نگاه تو
ديريست
بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
بانوی سال های پريشان
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
در التهاب قلب تو مانده ست؟

ای خوب!
با ما سخن بگوی!
اين کيست
شعر شکوفه های جوان را
با جان بی قرار تو خوانده است؟
جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
پر بارتر ز پيش گل آورده ست.

بانوی خاطره!
بانوی سال های شب درد!

آواز پر نوازش کدامين
در عطر خوابگونه گيسويت
خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
گلخنده بلند رهايی
از صبح چشم های تو جاريست؟

با رنج، زيستن
با ياس ها زمانه زيبا را
چون رود، عاشقانه سرودن
اين، اين در سرشت توست
وينگونه بی بهار، شکفتن
در سرنوشت توست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 17:41  توسط هاله  | 

عشق یـعـنی شـادی و ســـرزندگی      عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی

عشق یـعنی سـوخـتـن ،افــروخـتن     شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن      

عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا      شورش دل ،خون سرخ لاله ها

عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار      خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار

عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن     بهــر صــید دُر سوی در یا شدن

عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن      دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن

عشـق یــعــنی در ره او ســربــدار     عشق یـعنی لـحظه های بی قرار                            
عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن      چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن

عشق یعنی همچو مجنون سوختن     راه و رســم عـــاشــقــی آموختن

عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن     از زلــیــخا های دون پنهان شدن

عشق یـعـنی جــاودانــی و غــرور      درس مـهــرو عاطفه کردن مرور

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 17:38  توسط هاله  | 

من دنبال یه یه طراح قالب خوب می گردم

               به من معرفی می کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:19  توسط هاله  | 

         اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 7:19  توسط هاله  |